دریچه های آسمان گشوده شده اند. نگاه ها رو به آسمان است. عده ای راه به خدا می جویند و عده ای چشم انتظار غروب خورشید و وقت طعام و من همچنان معلق بین ماندن و رفتن، بودن و نبودن. کسی مرا فرا می خواند که سالهاست می شناسمش، برایم بی تابی می کند. سالهاست که به هر وسیله ای چنگ می اندازد تا مرا به سوی خود بکشاند. اما من همواره از او گریزان بوده ام. همه اسبابی را از بهر رفتن به سویش برایم فراهم کرده است همه چیز بسته به یک اراده من است. فقط کافیست ((قدم اول)) را بردارم تا یازده قدم به او نزدیک شوم.

